این‌جا، آن‌جاست

تعجب نکنید! این‌جا یک منطقه حفاظتی و راداری نیست

ایستگاه پرتاب موشک و سیستم‌های مخابراتی هم نیست

این‌جا همان جاست که ما هستیم؛ مثلا دانشکده‌مان

IRIBU

برای اظهار نظر خیلی زود است

گرچه کلاس‌های بی‌حضور جماعت نسوان غریب است

اتاق‌های زیاد و درهای بسته کلاس‌ها عجیب است

دانشجوی کم و کارمندهای زیاد جالب است

خوابگاه هتل و امکانات رفاهی خوب مزید است

اما حالا برای قضاوت خیلی زود است

فقط می‌فهمم که وقت با این هجده واحد انصافا طلا است

۱۳ نظر

برای ثبت در تاریخ، شاید!

نمی‌دانم این‌جا را برای چه راه می‌اندازم

شاید برای اینکه این روز را در تاریخ ثبت کنم

دهمین روز از یازدهمین ماه سالی که دو تا هشت دارد؛ روزی که احساس می‌کنم قرار است شروع اتفاق خاصی باشد و این تنها یک حس است

این اتفاق خوش‌آیند است یا نه، نمی‌دانم؛ به واقع می‌گویم نمی‌دانم

دیده‌اید گاهی اوقات در تحقق امری این‌قدر به خدا اصرار می‌کنی و او محل نمی‌گذارد؛ بالاخره از دستت خسته می‌شود و می‌گوید: بیا! توهم خوش‌حال از اجابت خواسته‌ات تازه شک و دودلی می‌افتد در دامن‌ات؛ شاید هم آخرش می‌فهمی که چقدر اصرارت احمقانه بوده است!

به جرئت می‌گویم الان دقیقا نمی‌دانم این از همان حس‌هاست یا نه؟

سرانجام‌اش آن‌گونه می‌شود یا نه؟ اما کلا عشق می‌کنم که انتخاب کنم؛ حیف‌ام می‌آید که از این تنها تمایز مشخص اشرف مخلوقات بهره نبرم؛ یعنی کلا با انتخاب عشق می‌کنم، خاصه اینکه از نوع متفاوت‌اش هم باشد

یک حس بی‌خود شخصی!

دوست دارم قدم در راهی بگذارم که کمتر دیگران مسیرش را انتخاب کرده‌اند؛ دوست‌ دارم اگر همه این‌وری می‌روند من اون‌وری بروم! می‌دانم اگر روان‌شناسی این‌جا را بخواند، سریع اسم این بیماری را پیدا می‌کند اما بی‌خیال!

این‌جا می‌خواهم تخصصی‌تر حرف بزنم

از رسانه بگویم و مدیریت‌اش، از Media و دنیای وحشت‌ناک جذاب‌اش

حرف‌های به‌خیال خودم حساب که شاید بدرد هم بخورد

اگر او بخواهد البت!

۱۰ نظر

سلام!

همیشه پست‌های اول را دوست دارم!

گرچه خالی باشند و سفید…

یک نظر